|
هر نتی که از عشق بگوید زیباست حالا سمفونی پنج بتهوون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست
میدانم هی بوی بال کبوتر و
چقدر بيهوده بود كه دربرابرت نه ! نگفتم و تو را سجده كردم و هنوز با آنكه از ارتفاع دلم سقوط كرده اي از تو مي ترسم از تو مي ترسم بخاطر آنكه وحشي نزيسته باشم و به زنجيرت تن دادم تا پاهايم آزاد نباشند تا دستانم تو را گدايي كنند كه مي كنند ! تا هميشه هميشه نامت با من بوده است و هست تا هنوز ! من تورا خوب مي شناسم و مي دانم كه چقدر از دل كوچكم مي ترسي تا مبادا به بيرون پرتابت كند كه نمي كند ! راستي ! قلب بدون حضور تو چه نام دارد و تو بدون حضور قلب نامت چه بوده است !؟ و در اين ميان جاودان كيست تو يا من !؟ واقعا چه بیهوده نه نگفتم و نمی گویم.... چه بیهوده خواستم و می خواهم و چه بیهوده تر دل بستم و نمی کنم هرگز....
کلاغ پیر می گوید که از اجدادش شنیده است پشت کوه ها آسمان زیبا نیست
حالم خوب نیست يك نكته از دكتر علي شريعتي مرا کسی نساخت.خدا ساخت
بر عکس روزهای همیشه تا پشت در من چشم انتظار دیداری دوباره چقدر دلم می خواست آخرین بار دستی تکان می دادی آه انگار دیگر دیر شده است در را که می بندی قلبم فرو می ریزد بی هیچ بهانه ای می گریم لحظه جدائی وقت خداحافظی چقدر ساده گذشت چقدر هم طولانی تو سکوت کرده بودی و تمام حسرت ها و آرزوهای من در چشم تو موج می زد دستم را که فشردی بغض راه التماسم را گرفت ........حالا مثل روزهای همیشه تو دست تکان می دهی و من تهنایی ام را برایت لبخند می زنم دیگر تو رفته ای و من مانده ام و خاطره آخرین دیدار
گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬
خواب بودم که اومدی.اون gوز باهات خیلی چیزا بود.دلهره،نگرانی،اضطراب،ترس.همه رو گذاشتی تو کیسه مهربونیات و هدیه دادی به من.این کیسه تنها یادگاریته.جاشو خوب انتخاب کردی.یه قلب زخمی و شکسته که از ازل تب آلود بود.اما یه دردونه.که تو صدف دلم نگه اش داشتم.توی همون کیسه ات بود.قاطی یادگاریات((علاقه)).آره.من علاقمندت شدم.سرسپرده ات.مجذوب تو،مهربونیات،صدای محکم و مردونه ات،چهره اخموت که یه دنیا زیبایی توش موج می زد.مجذوب چین ابرو های پر پشتت که از اون ور عینک ظریفت صلابت بیشتری داشت.دیونه تک تک اجزای وجودت،سوخته نگاه داغت. صداتو که می شنیدم تپش قلب آرومم نمیذاشت.می رفتم به اوج.آسمون تو دستم جا می شد.رو زمین واسم جا کم بود.وقتی تو قلبم متولد شدی همه جا رو جشن گرفتم به میمنت ورودت به زندگیم.به پاس حضورت تو دنیام.همه جا رو ریسه کشیدم.خندیدم.من زیبایی رو دیدم،زندگی رو،در تو،توی آینه نگاهت.صبح که میشد با زنگ صدات روحمو تازه می کردم و شب با لالائی گرمت می خوابیدم.یه خواب رویایی.پر عطر با تو بودن.یادته چه طوری روزا رو لحظه شماری می کردم واسه دیدنت؟پای ثانیه ها اونقدر سنگین بود که به زحمت جلو می رفت اما حالا...تاریخو فراموش کردم.من کیم؟کجای زمانم؟نمی دونم.شاید دیونه شدم.دیگه ساعت واسم معنا نداره.ثانیه،دقیقه،پوچ و بی هدفن.اون روزا شوق دیدنت ستاره های ساعت رو دلنشین می کرد.تاب می آوردم به امید لحظه دیدن.روزای تار و سیاه و سفیدم رنگی شده بود و شبای بی نورم مهتابی و پر ستاره.حست می کردم.تو زندگیم،تو وجودم،تودنیام،توقلبم....تو مال من بودی.فقط و فقط مال من.و این مالکیت منو مغرور میکرد.سرشار بودن.لبریزم کردی....از محبت،از علاقه،ازعشق و من همه وفاداریمو قاب کردم واسه چشمات. همه چی رو یه رعد از حادثه های نو از هم پاشید.حریر رویاهامو پاره کرد.یه رعد لعنتی که نمی دونم دلش از کدوم ابر گرفته بود...یه اتفاق..یه حادثه.منو از خودم گرفت،از تو،از دنیام،از رویام.از دستت دادم.از پیشم رفتی.یه روز سرد و ابری.درست مثل دل یخ زده من.فاصله همه چی رو نابود کرد.الان با یادگاریات دل خوشم.دلهره،نگرانی....یه دریا اشک،یه کوه بغض،یه دشت آه. خیلی وقته دیگه صداتو نمیشنوم دیگه صدامو نمی شنوی دیگه مال من نیستی دیگه مال تو نیستم.جامو تو قلبت دادی یکی دیگه اما من...هنوز کلبه دلم مال توئه.شاهزاده این قصر توئی.دریغ زجر اون ثانیه های لعنتی رو می خورم که به امید دیدنت طی شد.اما حالا جای من یکی دیگه چهره دلنشینتو میبینه صدای گرمتو می شنوه،بوی تنتو حس میکنه.و من میمونم و حسرت های مدفون شده.میشینم روبروی دفتر ساکتم و با قلم مویی که یه روز ناز نگاتو کشیدم بغضمو طراحی می کنم.یه نسیم پاک و زلال بوی تو رو داره میاره.بو می کشم.عطرتو فرو میدم توی وجودم تا با هر نفسم یادت باشم.یادته گفتم غریبم دلتنگم تنهام.نجاتم دادی ازین کابوس ترسناک.هرچند طولی نکشید تا امروز بفهمم محکومم.محکوم به بی کسی،به تنهایی،به بی تو بودن.میدونم دیگه برنمی گردی.هرگز.فقط میتونم فکر خسته امو فریب بدم که دیگه دوستت ندارم
همه می گذرند و می گویند ((چقدر عجیب عاشق شدی)) و من بی توجه به گفته ها دامن چین چین آرزو می پوشم و پولک شادی به سر میزنم با طنین فراموشی نبودن ها تا تو بیایی اما کم کم پولک ها شل شدند و افتادند تیک تاک ثانیه های انتظار به من فهماند که چقدر دیر است و دیدم که تو هرگز نمی آیی اکنون نمی خواهم باور کنم میان اصوات خاموش اشک همه می گذرند و می گویند ((چقدر ساده فراموش شدی))
هراسی نیست از اینکه امید ارزش صبوری ندارد و دل بستنی که از دل این همه سکوت بر میخیزد رفتنی است وقصه ها پر می شود از غصه ها و گلایه ها.سایه ها رهایمان نمیکنند غریبه می شوند دستهایی که گله از دلسوزی می کردند و من و تو خسته می شویم از آن اشاره های دورادوری که آزادی را در تقدیر ما می شکنند ولی تن می دهیم به تمام فاصله ها
این وبلاگ بهونه خوبیه تا یادی کنم از همه اونا که دوسشون دارم و به عنوان یه رفیق دوست داشتنی قبولشون دارم.نیما.وحید.آرمین.آرش.مجتبی.حسن.آرشاک.مهدی.ایمان.امیر.جعفر.آرمان. بهرام.سعید.علی.مجید.....به خصوص آبجیای گلم فرزانه فاطی.الهام.مریم.مهدیسا.حمیده.نازی.مهسا دوستتون دارم.با آرزوی شادی و موفقیت واستون
وقتي دلم ميگيره:وقتي ديگه هيچ بهانه اي واسه فرياد ندارم وقتي دلم واسه خودم واسه خدا تنگ ميشه دلم هواي يه جاده ميكنه يه جاده كه آخرش معلوم نيست.هر چي چشم ميندازي راهه و راه. همه بغضم همه دلتنگيام همه همه همه غصه هامو توي همين جاده ميذارم پشت سرمو فقط ميرم ميرم تا برسم به يه دوست به يه همنفس به يه همدل....... چه شبايي كه خواب ميديدم آخر جاده تو هستي و تو بيداري نبودي چه زجري داره واسه خاطر تو رفتن و به تو نرسيدن چه عذابيه دنيات سياه باشه و خورشيدش تو باشي اما بهش نتابي.....اون وقته كه باز دل ميبندم به جاده شايد آخرش تو باشي
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
آرام آرم بیست ساله ام اما ده سالگی ام با من است ده سالگی ام با من است اما بیست ساله ام و خوب می دانم در چهل سالگی ام هم بیست سالگی رهایم نمی کند همیشه از شناسنامه ام جا مانده ام |
About![]()
زندگی جاده ای است نا معلوم
Home
|